خرید بک لینک

کرونا وقتی آمد خیلی ها ترسیدند. و ترس هم داشت. ما بسیاری از عزیزانمان را از دست دادیم. بسیاری از خانواده ها بی سرپرست شدند یا خیمه شان فرو افتاد. بنوبه خودم تسلیت عرض می کنم.

ولی کرونا برای "من" برکت بسیار بزرگی بود!!

سالهاپیش مرحوم پدرم محمدرضا صوفی که دبیر ادبیات شهرمان املش بود و در سرودن اشعار تبحری خاص داشت (گرچه اشعارش مناسب چاپ نیست و بیشتر خانوادگیست!) نوشته بود : مکن اسماعیل را محتاج (کسی) بجز ذات باریتعالی

این زیباترین دعایی بود که پدرم برایم با تمام نافرمانی هایم کرده بود. فرزند نامطیع حتی لیاقت ندارد نام پدرش را بدوش بکشد چه برسد پدر برایش دعایی خیر بکند!! بهرحال پدر بود و نمی توانست ذات پدری را نادیده بگیرد!

وقتی کرونا آمد طبق معمول اول ترکشش مارو گرفت. یادتان باشد خداوند در زمان تنگی ها یافت میبشود!

"بعضی از عزیزان در سوشیال مدیا از تنهایی و بی کسی در دیار غربت ناله سر می دهند. خوب هست بدانند ما در شهرخود و در خانه ی خود غریبیم !! "

یادم نمی رود شب آخر وصیت نامه ای نوشتم و شناسنامه ام را روی تلویزیون گذاشتم. ملافه ای زیر تشک پهن کردم که بتوانند جسد مرا حمل کنند.

تمام نگرانیم سگم بود. همان پشمک معروف که نظیر ندارد !!.

حوالی ظهر که حالم بد شده بود چهاردست و پا و با زحمت بسیار آیفون دروازه را زدم که در باز باشد که سگم بتواند خارج شود.

برای تک تک "اهل خانه" آنانیکه روزی نانشان را می دادم پیامک فرستادم. یادم نمی آید چه نوشتم ولی یادم هست دادم.

برای بدبختی خودم گریه می کردم. سگم هم گریه می کرد. نمی دانم گریه سگ را تابحال دیده اید یا نه!؟

اینهمه دویدیم ، بالابپر ، پایین بپر ، وام بگیر ،کارگاه دایر کن ، تولیدی بزن ، حق و ناحق کن ؛ که پولی دربیاریم و بدهیم "اهل خانه" بخورند که در روز تنگی عصای دستمان باشند!! حیف

....

سه سال قبل

روبروی بانک صادرات واجارگاه :

دروازه ی بزرگی بود که از درون آن سروصدای دعوای سگ ها می آمد. برای من که سگ دارم خیلی قابل توجه بود که بدانم چرا اینطور پارس می کنند.

لای در را باز کردم و نگاهی انداختم. حدود 10 تا 15 سگ پشمالوی زیبا باهم دعوایشان شده بود. مرد مغازه دار کنارم آمد گفت: فامیلشان هستی؟ گفتم نه. صدای سگ هارو شنیدم گفتم ببینم چه شده.

گفت: یک پیرمردهست اینجا زندگی می کنه و صاحب اینجاست. تازه داشت بیان میداد که پیرمردی با پیژامه آمد گفت: جانم آقا ؟ گفتم: عرضی نیست سگها داد میزدند ماندم ببینم چه شده؟ گفت: شماهم سگ دارید؟ گفتم بله یکی از اینها را "خداوند" بمن هدیه داده.

با خوشحالی گفت: بفرما داخل.

با سرعت رفت یک لیوان چای آورد و روی پلکان نشستیم.

گفتم: پیرمرد 15 تا سگ رو برای چی نگه اشته اید؟ یکیشو بده من ببرم "املش" ، مال من تنهاست.

اخمهاش آمد پایین و سری تکان داد و گفت: شما ناراحت نباش!!.

گفتم: قربان یکیشو بمن بارائه؟!

دیگه عصبی شد. گفت: آقا اینها مثل بچه های من هستند. تو بچه داری؟ گفتم بله . گفت می عرضهی؟!

من حسشو درک کردم با نهایت فروتنی گفتم : بی ادبی منو ببخش. من یکم ادبیات گفتاریم ناجوره و باید تبه‌روزنظر کنم.

صدا کرد: "پشمالو" درجا پشمالو اومد زیر پایش نشست. گوش به فرمان!

دوباره صدا کرد زردگوش!! (گوشهایش یکم زرد بود) اونهم اومد کنار اولی نشست. همینجور صدا می کرد اونها اومدند دور هم نشستند.

گفتم پیرمرد شنیدم تنها زندگی می کنی؟ !

آهی کشید و گفت: پسرم اینجا را می بینی چقدر بزرگه؟ اینجا قبلا گاراژ بود. منم زن داشتم و چندتا اولاد. از وقتی همسرم فوت کرد ، بیمار شدم. یکی از پسرها یک سگ برای من آورد از تهران که اینجا رو بپاد. محوطه بزرگه و دزد و معتاد زیاد. دیدم "ماده" هست یک "نر" هم برایش فراهم کردم و اینها رو که می بینی بچه های این "زردگوش" هستند. مراقبشون هستم اونها هم مراقب من هستند.

من یکم تعجب کردم. توی دلم گفتم مگه سگ می تونه از آدم مراقبت کنه؟!

زردگوش رو صدا کردم اومد قشنگ منو بوکشید و یک دستی روی سرش کشیدم.

گفتم: آفرین بتو "مادر فداکار"

سگه یه دمی تکان داد و رفت بالای پلکان نشست. بقیه هم به ترتیب دنبالش رفتند.

موقع خداحافظی گفت: "خدا" خیلی تورو دوست داره؟!

گفتم می دونم و شکرگزارش هستم همیشه.

..............................

حدود 1 ماه افتاده بودم. نزدیک مسجد باب الحوایج یک ساختمان را اختصاص داده بودند به بیماران حاد تنفسی و کرونا. از پلکانش با زحمت بالا رفتم. نمی دونم چرا یک جای بدون پلکان اختصاص نداده بودند. حدود ظهر بود. گفتند دکتر نیست. "آبدارچی" عزیز گفت: دکتر امروز نمیاد و گفتم نمی دونم کرونا گرفته ام یا نه. هیچکسم ندارم منو دکتر ببره. با زحمت اومدم اینجا.

یسری سوال پرسید و برایش مسجل شد که من کرونایی هستم. توی خونه هیچی نداشتم بخورم یه مشت از قندون همانجا قند برداشتم و نالان و دردمند از پلکان آمدم خانه.

هیچکس نپرسید چته؟! چون همه سرشون تویه گوشی بود!.

یه ماشین با سرعت زیاد رد شد و تمام آب چاله رو پروند روی سرو صورت و لباسم.

24 ساعت بود چیزی نخورده بودم. چندتا قندرو تویه جیبم خورد کردم و با مشت لهش کردم.

گزارش‌ها به‌روز می گفت: کمک های دولت برای کرونایی ها در راهه!! دلم می خواست یه چکش بردارم بزنم شیشه تلویزیون رو بشکنم.

همان شب حالم بد شد. تنگی نفس داشتم تا چشم برهم میزاشتم سرم خیس عرق میشد.

دیگه همه کارهامو کرده بودم. دیگه کارم تمام شده بود. داشتم فکر می کردم اگه روزی جلوی خداوند بایستم چه باید بگویم. واقعا چگونه مردمانی هستیم؟!

داوری خداوند شوخی نیست. کدوم دستور خداوند رو اجرا کرده بودم. پرونده سیاه سیاه اصلا نیازی به بیان نداشت.

نفس هارو میشمارم. ضربان قلبم می رفت بالا.

درون خودم فریاد میزدم امان از بی کسی.

در ضعف و ناتوانی یه تعهدی به خداوندم دادم.

گفتم خداوندا می دونم که خیلی گناه کرده ام. زمین تورو نجس کردم. اگه اراده ی تو اینه که بروم بمن سخت نگیر. همونجوری که بر پدرم سخت نگرفتی.

و اگر فرصتی دوباره بمن بدی تا آخر عمرم تو رو خدمت می کنم. هرچی که تو بگی اطاعت می کنم. بدون نق زدن و چون و چرا !!

خوابم گرفت. وقتی بیدار شدم "پشمک" داشت منو لیس می زد. تمام سرو صورتمو لیس زده بود. تا چشمامو باز کردم آغاز کرد به جست و خیز. از خوشحالی!!

من صدا کردم: دختر ... و کسی نبود!!

دروازه رو روز قبل باز گذاشته بودم!. دیدم یک پلاستیک بزرگ ، آبی رنگ نون قیچی شده رو کشیده آورده داخل اتاق و برای همین شادی کرده بود!!

ما دوسه روز با همان نانی که پشمک آورده بود و قندی که از بهداری آورده بودم زنده ماندیم.

خداروشکر می کنم خداوند منو تنها نگذاشت و نمی ذاره.

خداوند فرموده: هرکس لیوان آبی دست این کوچکان بده برکتش میده و

وای بحال کسی که سنگ لغزش این کوچکان بشود. زیرا ما ایمان داریم که او دروغگو و مکار و حیله گر نیست و درهای رحمتش همه روزه باز هست. زیرا خدای محبت هست.

متبارکباد خدایی که آفریننده زمین و زمان است از ازل تا ابد

هشتم بهمن 1403

اسماعیل صوفی

برچسب: نویسنده: آرتین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 2:45

صفحه بندی