خرید بک لینک

هوا ابری است..

اندكي باران مي بارد و سوز زمستان و سرما بر سر و رویم میچکد...
آخ كه دلم چقدر برای زندگی تنگ شده است..
شال گردنت کجاست؟
زن دست هایش را جلوی صورت مرد می گیرد

گرماي دست هاي رنگ و رو رفته زن قدري سرما را از مرد دور مي كند
یادش می افتد قرار بود برای تولدش شال ببافد...
جاده تاریک است...
دست هایش یخ زده...
میل از دستش می افتد...
اکنون سالهاست میلادهایش را فراموش کرده...
و شالی سیاه بر سر در خانه شان آویخته شد...

و سالهاست كه بيوه زمستان است

اسماعيل صوفي 30-01-1392


موضوعات مرتبط: شعر
برچسبها: اسماعيل صوفي

برچسب: نویسنده: آرتین پورحسین تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 0:16

صفحه بندی