خرید بک لینک

مادر که دستهایش بر اثر شستن رخت چرکها با آب سرد و صابون تایدی حسابی قرمز شده بود با دستان کفی با آرنجش به درب اتاق زد و رفت جلوی پدر ایستاد و با عصبانیت گفت: آقا ما ناموست هستیم تورو خدا فکری بکن این وضع نمیشه ما به کجا برویم که از شر اینها در امان باشیم

پدر که در حال تصحیح اوراق امتحانی دانش آموزان خود بود سیگاری روشن کرد و گفت: چی شده ؟ چرا داغ کرده ای و جوش آوردی؟!

مادر که حالا داشت با چادرش دستهای کفی خود را پاک می کرد گفت: کنار حوض کوچیکه نشسته بودم داشتم کهنه های بچه رو می شستم آقا تشریف آوردند و با چند تن از دوستانشان رفتند بالا. مرتیکه طوری منو نگاه می کرد که انگار مست و لایعقله .

پدر دیگر نگذاشت حرفهای مادر ادامه پیدا کند و گفت: با او صحبت کرده ام و گفته ام که اینجا خانه است نه شیره کش خانه!

حالا تو بگو من چه کنم؟! می گویم اینجا نیا! آقا می گوید ما برای دیدار مادرمان می آییم من که نمی توانم جلوی آمدنشان برای دیدار مادرشان را بگیرم و ...

مادر که دیگر تحمل و صبری برایش نمانده بود گفت: با این وضع که نمی شود سر کرد. این بار اولش که نیست دفعه قبل هم چند نفر را آورده بودند و برد بالا بوی تریاکشان تا هفت خانه پیچیده بود. ما در این محل آبرو داریم و بچه داریم و ...

پدر با ناراحتي پاكت سيگارش را از جيب كتش دراورد و سيگاري روشن كرد. كنار حوض نشست و گفت: خوب خانم تو هم برو بالا ديگر بس است. چقدر رخت ميشوري!

زن به دستهايش كه از سرما و قرمز شده بود انگار منتظر بود كسي چنين پيشنهادي بدهد و فورا! تشت لباس ها را برداشت و روي طناب آن ها را پهن كرد و به اتاق رفت . و من هميشه در اين فكر بودم كه چگونه مي توانم يك اب گرم كن بسازم كه مادر بتواند با آن لباس هايش را شستشو دهد.

مردي از طبقه بالاي ساختمان مرا صدا زد :

هي آقا

نگاهي به او انداختم . نمي شناختمش . مادر گفته بود كه با غريبه ها اصلا صحبت نكنم. چيزي نگفتم. مرد دوباره صدايم كرد و آخرش گفت: نكند كه لالي

؟

من با عصبانيت گفتم: نه لال نيستم مادرمك گفته كه با غريبه ها صحبت نكنم.

مرد خنده كنان گفت: آره پسرجان او درست گفته است بچه ها نبايد با غريبه ها صحبت كنند و ... ولي من كه غريبه نيستم؟!!

در مخيله ام هرچه گشتم و فشار آوردم چيزي نيافتم. اصلا او را تا بحال نديده بودم .

گفتم من كه شما را نمي شناسم؟!

گفت: پسر من عموي تو هستم !!

عمو

با سرعت دويدم پيش مادر .

مادر مادر يك آقاي بالاست و مرا صدا كرده مي گويد من عموي تو هستم. من هم عمو دارم؟! پس چرا بمن نگفته بودي؟!

مادر كه داشت برادر كوچكم را شير مي داد پوزخندي زد و گفت: عمو ! برو بازي كن پسرم او عموي تو نيست.

دوان دوان دوباره برگشتم به جلوي حياط . مرد همانجا بالاي بالكن ايستاده بود و سيگار مي كشيد. ته سيگارهايش روي باغچه ما افتاده بود. هنوز از آن دود مي كرد. با پا خاموشش كردم. معلممان گفته بود كه نبايد آتش در محوطه يا فضاي سبز روشن كنيم.

مرد كه هنوز خود را عمويم مي شمرد گفت: آنقدر مرد شده اي كه بتواني بروي بازار خريد كني؟!

گفتم: من ؟! من گاهي وقتها كه پدرم سركار است مي روم نانوايي نان هم مي خرم.

مرد گفت: آفرين مي تواني بروي بازار برايم چند پاكت سيگار بخري؟

گفتم: بايد از مادرم اجازه بگيرم.

گفت: بدون اجازه چي ؟ نمي روي

با كمي ترس و خجالت گفتم : نه!

با عصبانيت پنجره هاي بالكن را بست و گفت : هنوز بچه اي و دهانت بوي شير مي دهد .

و من هم نمي دانستم او چه مي گويد. خوب ما بچه ها دهانمان هميشه بوي شير مي دهد. تازه گاهي دهان بابا هم بوي شير مي داد. يادش بخير شير شيشه اي كهخ دو سانت خامه بالايش چسبيده بود!!

برچسب: نویسنده: آرتین پورحسین تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 0:16

صفحه بندی