پيرزن آرتروز داشت . اصلا حالش خوب نبود. از شب تا صبح فقط راه مي رفت. او در طبقه فوقاني عمارت مسكوني پدرم زندگي مي كرد.
نامش مريم بود. و همه او را مريم خانم صدا مي كردند. مي گفتند كه در زمان شاه گور به گور براي خودش برو و بيايي داشته و زن "خان" بوده است.
پدرم مي گفت: او مادربزرگ شماست و بايد به او احترام بگذاريد.
مريم خانم اصلا حوصله ما را نداشت و بچه هاي ما را به عنوان نوه به رسميت نمي شناخت. واقعيتش اين بود كه پدرم زماني كه در تهران تحصيل مي كرد با مادرم آشنا شده بود و اين آشنايي سبب ازدواج آنها شده بود و اين در خاندان بظاهر متمدن "صوفي" ننگ بشمار مي رفت.
پدربزرگم مرحوم "حاج آقاناصر" مردي متمول و خداترس و حلال خور بود و به كار تجارت برنج اشتغال داشت. مادربزرگم تعريف مي كرد كه او بيشتر عمرش را صرف بازرگاني برنج به نقاط مختلف كشور و شوروي سابق مي كرد.
حاج آقا ناصر خودش از نوادگان "ميرزا حبيب اله املشي" ملقب به"رشتي " بود. "ميرزا حبيب اله املشي " نيز در زمان خود عالم رباني جهان تشيع بحساب مي آمد و صاحب كمالات و فضايل اخلاقي بيشماري بود كه بسيار از ايشان نقل كرده اند.
برچسب:
نویسنده: آرتین پورحسین